تبليغاتX
به دنبال آرامش

به دنبال آرامش

دل نوشته

وادی عقل

حضرت علی (ع) می فرمایند:

دوستانت بر سه گروهند:دوست تو،دوست ِ دوست ِ تو و دشمن ِ دشمن ِ تو!

دشمنانت نیز بر سه گروهند: دشمن ِ تو، دوست ِ دشمن ِ تو و دشمن ِ دوست ِ تو!

منتظر نظرات زیبایتان هستم...

از این عشقی که در دلهاست یکی مفتون نخواهد شد

همه در وادی عقلند یکی مجنون نخواهد شد

اگر چه لیلیان اکنون بسی با عشوه و نازند

ولی با این چنین نازی کسی مجنون نخواهد شد

اگر زلف سیاه تو بیفتد جام بر گیرند

ولی با این می و ساقی کسی دلخون نخواهد شد

اگر عشاق هم امروز به کنجی خلوتی دارند

کسی در عاشقی شیدا بدان اکنون نخواهد شد

نمی دانم کجا رفتند آن فرهاد و آن مجنون

بدان در جمعشان امروز یکی افزون نخواهد شد

همه دنبال زلف و خال و خط و چشم و ابرویند

از اینهایی که من دیدم کسی گلگون نخواهد شد

زمان ظلم و جور است و کسی یوسف نمی خواهد

از این زندان بی سامان کسی بیرون نخواهد شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 0:57  توسط مهدی فرمانی  | 

نا آشنا

بیهوده او را در آینه می جستم زیرا او در گذشته من مرده بود  و من هر چه رو به آینده به جستجوی او راه می سپردم از من دور تر می شد...

حلقه ها بر در زدم،در باز نشد

حلقه ها بر در کوفتم بار دگر

آشنا با چشم من بام و در آن خانه بود

بانگ پایی آمد و گفتم که بانگ پای اوست

این نشان آشنای نقش نا پیدای اوست

در چو چشم دختری که ز خواب بر خیزد به ناز

باز شد آهسته و از آن میان

دختری در من به چشم آشنایان خیره شد

خواندم از نگاهش قصه بیگانگی

گفتمش آشنای من کجاست؟

اندکی در چهره من خیره ماند

آشنای دور را گویی که می آرد به یاد

گفت آری همزبان خویشتن را می شناسم

بر لبش نام تو هر دم می گذشت

جز به یادت بر لبش هر گز سرودی بر نخواست

گفتمش اکنون کجاست؟

گفت از اینجا رخت بر سوی خانه دیگری کشید

در حجاب سال  و ماه از پیش چشمم پر کشید

بار دیگر گام هایم بوسه زد بر خاک راه

عقربک های زمان همگام من ره می سپردند

سالها از پیش چشمم می گذشت ...

خانه ای دیگر نگاهم را به سوی خود کشید

آشنا با نگاه من بام و در آن خانه بود

حلقه بر در کوفتم بار دگر

بانگ پایی آمد و گفتم بانگ پای اوست

در چو چشم دختری با ناز باز شد

دختری پیدا شد و گفتار ما آغاز شد

اندکی در چهره من خیره ماند

آشنای دور گویی که می آرد به یاد

گفت اورا می شناسم

بر لبش نام تو می گذشت هر دم

جز به یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست

گفتمش اکنون کجاست؟
گفت از اینجا رخت سوی خانه دی گری کشید

در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید

بار دیگر گام هایم نقش تو بر خاک زد

عقربک های زمان همگام من ره می سپردند

سالها از پیش چشمم پر کشید

خانه ها از پیش چشمم می گذشت

آشنا با چشم من بام و در هر خانه ای

حلقه ها بر در زدم

بانگ پایی در سرای آخرین آمد به گوش

در چو چشم دختری آهسته از هم باز شد

باز آن گفتار ها آغاز شد

بازآن گفتار ها پایان گرفت

گفتمش آن آشنای من کجاست؟

پاسخ تلخی لبانش را از هم گشود

گفت او دیریست در این خانه تنها مرد،مرد

پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست

پس تو دگر کیستی؟

گفت من

بی گانه ای نا آشنا با خویشتن...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:10  توسط مهدی فرمانی  | 

شبهای مجنون

خیلی وقته دیگه نیستی  بودنت شده یه حسرت

میرم و تنها می مونی که بشه برات یه عبرت

روزگاری  دل ما  هم گره  خورده بود  و  اما

من  که شیدایم  و تنها ان شاء الله  نباشی  تنها

روزگار ما همینه  ,روزگار  دل  بریدن

مشینیم تنهای تنها, از ته  دل  آه  کشیدن

میرم و رو شونه هایم مونده یک نگاه خسته

پیش  تو  به یادگاری  می ذارم  دل شکسته

میرم اما تو بدون که زخمی ام, پرهام شکستن

من  که  رفتم  اما قومی  به  امید  تو  نشستن

سهم من خاطره بود و حسرت و یک دل پر خون

تو ولی خوش باش و خوشحال می گذره شبهای مجنون

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 2:2  توسط مهدی فرمانی  | 

من نیم آن کس که عشقت از کفش آسان رود
محتسب داند که  جهنم در پی  جانان  رود
عشق  من این را بدان این سر فدای زلف توست
عاقبت هم برسردار تو  مه  تابان  رود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:40  توسط مهدی فرمانی  | 

انتظار

دیدگانم گر چه تاریک است

اما پنجره ها را به من نشان بده

گوش کن صدای باد می آید

دقت کنی باد عطر کسی را از دور آورده است

منتظر می مانم تا رسیدنش

"سروده شده در ۱۱/۰۳/۱۳۸۷"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:21  توسط مهدی فرمانی  | 

خوش آمد

با سلام خدمت دوستان عزیز

امروز که این وبلاگ را راه اندازی می کنم امید دارم با عنایت حضرت حق بتوانم خدمتی هر چند ناچیز به دوستانی کنم که بیش از جان دوستشان می دارم.

خوش آمدید.صفای قدمتان

زلفت هزار دل به یکی تازه مو ببست

راه هزار چاره گر از چار سو ببست

تا عاشقان ببوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه ای و  در  آرزو   ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرونمودوجلوه گری کردوروببست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:48  توسط مهدی فرمانی  |